کلبــــــــه ی دونفـــــــری

عشقولانه ،گاهی دلنوشته

نویسنده:خانم گل

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط  

بعضی ها انقدر با معرفتن که آدم نمیدونه چی بگه

 

برای سلامتی آن‌هایی که تا یادی ازشون نکنی یادی ازت نمی‌کنن ، صلوات

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوز رو خاکیم یادمان نمیکنند!

وای به روزی که خاکمان کنند!!!!


برچسب‌ها: فراموشی
+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط   | 

اگه بگم باقی ماجرای آشنایی.......

اول سلام

دوم خیلی ممنون که نگران شدید و ممنون از پیامهاتون 

خلاصه روز بعد رفتیم دیدن پدر خانم گل تا مردونه صحبت کنیم مادرم هم ایشون رو پسندید و پدر خانمی کلی سوال جواب از من پرسید اما با هر بدبختی بود سربلند بیرون اومدیم و قرار خواستگاری رو گذاشتیم و شب جمعه نامی بود با مامانم اینا ریختیم خونشون گفتیم یا دختر میدید یا همتون رو همینجا داغون میکنم(شوخی کردم)

خلاصه پدر زن ما تخصص عجیبی در امر داستان تعریف کردن داره مخ مارو کار گرفت که من با پر رویی گفتم عروس خانم کجان؟؟؟؟؟؟؟؟که دلبر ما با چادر سفید اومد ولی مادر زن من از همون روز اول با من مشکل داشت و سر ناسازگاری با ما دوتا جوون داشت رسیدیم سرمهریه که حرف تو دلش نگه نداشت و سرلج افتاد یا حرف حرف منه یا من راضی نیستم خلاصه من و خانم گل که قبلا سر مهریه و این مسایل کنار اومده بودیم هیجی نگفتیم ولی مادرم بنده خدا بی اطلاع کلی چونه زد؟!!!!

وقرار شد یه جشن کوچیک بگیریم و دوسال دیگه عروسی بگیریم

فرداش رفتیم برای آزمایش که مادر زن ما از بس نفوس بد زد و تو دل مادوتا رو خالی کرد ...

(جواب آزمایش و باقی داستان برا فردا)                                                       

                                  رامین

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط   | 

آتش بس :دی

سلام

واقعا ممنون از دوستای خوبم که این قدر مهربونید ونگران شدید

ببخشید که نگران تون کردم

خیلی دوستت تون دارم وخوشحالم که دوست های به این مهربونی خدا بهم داده

اسم نمیبرم چون می ترسم یکی از قلم بیافته و ناراحت بشه

ببخشید که دیر پست گذاشتم ما فردای همون روز آشتی کردیم

 آخه نهایت قهرهامون

تاریخ انقضاش۲۴ساعته

ولی نشدبیام خبرتون بدم بازم ببخشید

دوستون دارم یه عااااااااااااااااااااااااالمه

نویسنده:خانم گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 5:23 قبل از ظهر  توسط   | 

پست آخر یه احمق

واقعا اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دیگه دنیا رو ببینه

احمق دربه در عاشق

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط   | 

ای خداااااااااااااااااااااااااااا

 

  آن قدر از زندگی دلتنگ و دلگیرم                  که روز مرگ خود را جشن میگیرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط   | 

عکس بدون شرح

ok1b_5612575final.jpg

ok1b_5821834final.jpg

or_1033219final.jpg

or_2219829final.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط   | 

سرگذشت زیبا و شنیدنی یکی از بزرگترین شرکت های دنیا(hp)

سرگذشت شركت اچ پي

آنچه در تاريخچه شركت اچ پی ديده مي شود آن است كه همه چيز از يك رؤياي مشترك دو دانشجوي همكلاس و همدرس در دانشگاه استنفورد آغاز مي شود. همت و تلاش و سخت‌كوشي و درايت اين دو نفر، يعني ديويد پكارد و ويليام هيولت باعث مي شود كه سرمايه اوليه 538 دلاري شركت، اكنون پس از گذشت حدود 70 سال به نزديك 90 ميليارد دلار برسد و فعاليت شركت، بيش از 160 كشور را در حوزه جهاني دربرگيرد. تولد شركت اچ پی با تولد دره سيليكون همراه شد، زيرا اچ پی اولين شركت حوزه صنعت الكترونيك بود كه در منطقه كاليفرنيا تأسيس شد و سنگ‌بناي تأسيس و تكثير دهها و صدها شركت ديگر از اين نوع گذاشته شد. به همين جهت است كه گاراژ كوچك و محقري كه هيولت و پكارد اولين محصول توليدي شركت خود را در آنجا توليد كردند، اكنون نه تنها به عنوان نماد شركت اچ پی، بلكه به عنوان خاستگاه و محل تولد دره سيليكون شناخته مي شود.(ادامه مطلب روبخون)

                                                                                       نوسنده:رامین 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط   | 

استعفا میدهم

1297621199330727.jpg

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می‌دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می‌کنم.


می‌خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.


می‌خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می‌توانم آن را بخورم!
می‌خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم‌.


می‌خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می‌خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می‌گرفتم، وقتی نمی‌دانستم که چه چيزهايي نمی‌دانم و هيچ اهميتی هم نمی‌دادم‌.


می‌خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می‌خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می‌خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی‌خبر باشم‌.


می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی‌خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می‌خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .


اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می‌دهم.

برگرفته از سایت گل آقا

نویسنده:خانم گل

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط   | 

مرخصی

امروز تعطیل بودم  اولش ااز صبح کلی حوصله ام سر رفته بود کلی دعا میکردم

زودتر شنبه بشه برم سرکار

فکر کردم راامین هم میمونه اما رفت سرکار

منم رفتم اداره پست بعدش رفتم پیش مینا بعدش رفتم پیش آآقامهرزاد

(از آآشناهای نزدیک مون که از نگلیس اومده و۲۵روز دیگه بر میگرده)

بعد اومدم خونه...  Whoop De Doo  شب آقا مهرزاد زنگ زد رفتیم بیرون

۳تایی من   وراامین   وخودش

بعد ساعت   ۲   اومدیم خونه  

ساعت۷صبح هم من خوابیدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ .ن  البته رامین ۳ خوابید خلاصه روز خیلی خوبی بودددددددددددددددد نه شب خوبی بود

animated smiley faces for orkut, myspace, facebook

 نویسنده:خانم گل

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر